آرزوی تنبیه شدن

دروغ هم می گفتم (تا حد توان) در باره درسها به خانواده.

سال دوم راهنمایی بودم. امتحان دینی داشتیم. 5 درس اول بود. مادرم شروع کرد به پرسیدن. گفتم تا 3 درس است! 2 درس دیگر را هیچ بلد نبودم. او هم پرسید و من مثل بلبل جواب دادم سه درس اول را.

مادرم یک باره ورق زد و دید من در پرسش های درس 5 چند کلمه نوشته ام و … تا خواستم داستان را جمعش کنم؛ نشد و فهمید من باید 5 درس را بلد می بودم.

عصر (شب) پدرم آمد. مادرم به او گفت که چه شده است. من را مورد مهر واژگان قرار دادند و در یک گفت و گوی برنامه ریزی شده، گفتند، اصلاً نمی خواهد تو (منظور امثال تو) مدرسه بروی و بهتر است بروی کارگری. گفتند فردا دیگر مدرسه نمی روی. یک چهار چرخ (از همان هایی که برای حمل وسایل استفاده می شد در بازار و …) برایت می گیریم تا بروی کارگری کنی.

شب خوابیدم و صبح شد. بیدار شدم. مادرم وسایل و کیف مدرسه را گذاشته بود و می گفت بدو دیر نشه مدرسه. تعجب کردم. کدام مدرسه؟! مگر قرار نشد دیگر مدرسه نروم؟! من چهار چرخم را می خواستم. این بزرگترین آرزوی من بود که بروم کار کنم و مدرسه هم نروم. دیشب خوش ترین شب زندگی من بود.

بعدها فهمیدم که موضوع واقعی نبوده است و من را فریب داده اند (قصدشان مثلاً تنبیه من بوده است، اما از قضا آنچه آنها می گفتند، آررزوی من بود). کودک کار، بی کودک کار. باید 18 سال دیگر، درس می خواندم. فرصت انجام کاری که دوست داشتم، در همان کودکی از من گرفته شد.

پی نوشت: وقتی به کودکی به هر روشی می خواهید فیدبک منفی بدهید، مطمئن باشید که او در مورد این فیدبک همانطور فکر می کند که شما فکر می کنید. شاید تنبیه در ذهن شما، آرزوی او بوده باشد.

در بیان ترکی اش مثلی داریم که بخشی از شرایط را شاید بتواند توصیف کند.

نئجه سن قانمییم، قالاسان، یانا یانا.

چطور هست که نفهمم و بسوزی (شکنجه یک نفر با نفهمیدن).

انتخابات شورای دانش آموزی

انتخابات شورای دانش آموزی - هادیشهر - گرگر - مدرسه علامه طباطبائی

اولین دوره انتخابات شورای دانش آموزی را که در ایران برگزار شد، بسیار جدی گرفته بودیم. مدرسه ما به عنوان مجری (آزمایشی) این طرح برای تست آن انتخاب شده بود.

واقعاً انتخابات بسیار پر شوری بود. مدیران و معلمین نیز همین طور جدی بودند.

5 نفر باید انتخاب می شدند برای اولین شورای مدرسه.

انتخابات برگزار شد. 5 نفر انتخاب شدیم. من هم رئیس شورا شدم به انتخاب.

در یک کار گروهی، تلاشهای زیادی انجام دادیم (در حد خود):

  • با شهرداری شهر مکاتبه داشتیم. روبروی مدرسه ما عملاً محل تجمیع آشغالها شده بود.
  • در زلزله اردبیل سال 75، در مدرسه خود، در حد نیاز برای اطلاع رسانی و جمع آوری کمک ها، اقدام کردیم.
  • در مجمع اعضای شورای دانش آموزان استان در تبریز شرکت کردیم و من به نمایندگی از مدرسه، مشکلات مدرسه را در حالی که از استرس زانوها و صدایم می لرزید، پشت میزهای میکروفون دار، مطرح کردم.

 

—————————–
عملاً از هیچ کدام از سه محور بالا، به اندازه سر و صدا و انرژِی مصرفی برای آن، خروجی تولید نشد. اما آنچه ماند، تجربه «حق انتخاب شدن و حق انتخاب کردن» بود.

نمی دانم هم اکنون به چه میزان این انتخابات را جدی می گیرند. اما اگر از معلمین و یا مدیران این متن را می بینند، تقاضا (پیشنهاد – درخواست) می کنم زمینه این کار را برای دانش آموزانشان فراهم کنند.

گرفتن حق انتخاب کردن و انتخاب شدن از کودکی که امور مدرسه اش را حداقل در خیال خود به دست خود چرخانده است، سخت تر از گرفتن آن از کودکی است که این حق را تجربه نکرده است. فقط برای همین فایده حاشیه ای ساده، این انتخابات بسیار مهم است.

حتی اگر از بودجه آموزشی دروس هم برای این نوع مسائل هزینه شود، شاید بازده اش زودهنگام نباشد، اما در دراز مدت، آثار بسیار دارد.

—————————–
در تصویر همه دوستان (10 نفر کاندیدای انتخاب شدن برای شورای 5 نفره) جمع هستند، درست ساعتی قبل از شروع انتخابات. من فقط در این میان، یاد می کنم از دوست عزیز، مرحوم «مهدی بنی هاشمی» (نفر ایستاده – پیراهن سفید از سمت راست) که تنها دو سه سال بعد از این عکس دسته جمعی، در اثر حادثه، به دیار باقی شتافتند و جایشان میان ما خالی ماند.

—————————–
در یکی از پست های آینده، تصویر کارت تبلیغات انتخاباتی آن زمانم را منتشر خواهم کرد. متن آن به این گونه بود.:

“همه با هم به کاندیدای «متعهد»! و «محبوب»!، «برادر» آتشپز رای می دهیم.”

فکر می کردیم برای خودمان «سعید امامیِ» تعهد و «نلسون ماندلایِ» محبوبیت هستیم. هیچ کدام نبودیم.

—————————-
تا جایی که می شد، سعی کردم درست باشد جزئیات این موضوع 18 سال پیش. اما در جاهایی هم که نشد، بنا بر درست بودن خاطرات گذاشتم و جملات را با عبارت «شاید» مداوم، به نامعتبر بودنِ بیش از حد نیالودم.

ندانستن و زیاد بودن

مقدمه: آمریکا و روسیه، بر سر بحران اوکران با هم رقابت دارند.

مطابق یک آمارگیری:

  • از هر 6 آمریکایی فقط، یک نفر می دانند اوکراین بر روی نقشه جهان دقیقاً کجا قرار دارد.
  • میانه (Median) فاصله جایی که آنها بر روی نقشه نشان دادند با محل واقعی اوکراین 2900 کیلومتر بوده است.
  • همچنین، میان فاصله تشخیص فرد از محل اوکراین روی نقشه، با تمایل شخص برای دخالت نظامی آمریکا در این مناقشه، رابطه مستقیمی وجود داشته است!

—————————————
آمار آخر بسیار جالب است. یعنی اگر شاید یک رای گیری عمومی شود، بسیاری بگویند، حمله باید کرد. اما همین که بپرسی آن کشور مورد نظر برای حمله را بر روی نقشه نشان بده، نتوانند.

این روش را در بسیاری از تصمیم گیری ها اگر لحاظ کنند، خیلی از مشکلات اصلاً به وجود نمی آیند. یعنی به فرد به میزان دانشش در موضوع وزن بدهند. این گونه نباشد که به نام و به بهانه تصمیم جمعی، عده ای (که تنها ویژگی شان، تعداد زیادشان است) نادانسته تصمیمی را برای جمع بگیرند که چوبش را همه بخورند.

تنبل برای ندویدن

بعضی از دویدن ها، از شدت طراوت جسم و روح و انرژی بالا و … نیست. بعضی مواقع انسان ها آنقدر خسته اند که حداقل انرژی لازم برای «اتخاذ تصمیم ایستادن» را ندارند.

یعنی تنبل می شوند. اما نه از نوع رایج «تنبل برای دویدن» که از نوع «تنبل برای ندویدن».

تنبلی نوع اول روش مداوا دارد. تنبلی نوع دوم، درمان پذیر نیست. به دکتر بگویید، می خندد.

این دسته درمان نمی شوند و معمولاً آنقدر می دوند تا بمیرند.

خلاقیت متعالی و کنترل خلاقیت کم ارزش

اخیراً برای یک پروژه آموزش عمومی، دسته ای از مدرسین هر موضوع، نمونه اموزشی خود را ارسال کرده بودند. یکی از مواردی که در نمونه های ارسالی مطرح بود، پراکندکی فرمت ها و روشهای ارسال بود.

به دلیل این پراکندگی، نزدیک به 10 ایمیل ناخواسته در مجموعه همکاران این پروژه رد و بدل شد و زمان زیادی را از ما گرفت. چیزی شبیه به اینکه فردی یک کیلو نخود و یک کیلو لوبیا را به هم ترکیب کند و بدهد ما از هم جدا کنیم. چیزی که ذاتاً از قبل از هم جدا بودند.

باید به این مسائل به صورت سیستمی نگاه کرد. با چنین چیزهایی نباید کنار آمد و با آنها به همزیستی مسالمت آمیز رسید.

سیستم های درست، ترکیب درستی از نظم و بی نظمی هستند. نه نظم کامل درست است، نه بی نظمی کامل. تفاوت در این است که سیستم های درست، خلاقیت و تنوع را از قسمت های کم ارزش (همانند انتخاب نام فایل و یا عنوان ایمیل در این پروژه آموزشی)، به قسمت های با ارزش بالا همانند خلاقیت در محتوا هدایت می کنند.

​یعنی شما به عنوان شهردار یک شهر، وظیفه دارید جلوی خلاقیت ها و تنوع های دون پایه در سیستم را بگیرید. جلوی خلاقیت انسان ها در اختراع انواع روشهای عبور و مرور و دور زدن قوانین ترافیکی را که بگیرید؛ انسانها مجبورند، بروند چیزهای جدید اختراع کنند. اما اگر دستشان را در خلاقیت دون پایه باز بگذارید، آنها تعالی نخواهند گرفت و فکرشان در حد درو زدن کارت سوخت، استفاده رایگان از تلفن کارتی و نیز جعل آرم طرح ترافیک محدود خواهد ماند.

انسانها، جوامع، کشورها، مجموعه ها و شرکت ها (و حتی گونه هایی از حیوانات مثلاً این لینک)، ذاتاً به دنبال خلاقیتند و به اندازه غذا به آن نیاز دارند و دم دست ترین خلاقیت ممکن را تغذیه می کنند. فقط باید خلاقیت های زباله گون را از جلوی آنها برداشت تا فکر خود را از آن تغذیه نکنند و تعالی بگیرند. مفهوم به شدت ظریف است. خلاقیت متعالی بر روی کنترل خلاقیت دون، بنا می شود.

پایان متن

پی نوشت: این نوشته برداشت و تغییر یک متن مکاتبه با همکاران این پروژه آموزشی بوده است.

ترازوی غش کرده «تنوع» و «اتحاد»

 

تنوع و اتحاد در جامعه

 

چند بار که برای دریافت برگه اشتغال به تحصیل، مراجعه کرده بودم، این تابلو را دیده بودم. این بار از یکی از افراد شاغل در آنجا اجازه گرفتم که از این تابلو یک عکس برای “هردن بیر” بگیرم.

نکته جذاب این تابلو برای من، تاکید همزمان بر دو کفه مهم یک جامعه هستند. 1) تنوع و 2) اتحاد (با هم بودن). افراد داخل تصویر هم گویای پیام آن هستند. زن و مرد، سیاه و سفید. معلول (با تعریف رایج از انسان سالم) و سالم (با تعریف رایج از انسان معلول) همه در تصویر هستند.

بدون هر یک از دو وجه اشاره شده (تنوع و اتحاد)، اگر جامعه ای باشد؛ یک جامعه گلخانه ای است. بطور ویژه، در جامعه ما بند شماره یک (تنوع)، به سادگی مورد کم توجهی قرار می گیرد و در غالب موارد، اتحاد، فقط در یک نسخه تقلبی و با محتوای یکسان سازی، در فضای فکری عرضه می شود. این حرف را نزن، اتحاد به هم خورد. الان وقت اتحاد است. بیایید متحد شویم. بعد نگاه که می کنی، می بینی تعریف فرد یا گروه اجتماعی و یا گروه سیاسی از اتحاد، نه با هم بودن که “همه یکی بودن (همه آن فرد یا آن گروه بودن)” است.

در چنین جامعه ای، به جای خلق مفاهیم جدیدتر و به روزتر از با هم بودن، که برازش مناسب با مختصات اجتماعی اجزای کنونی جامعه در محور های، مذهب، زبان، اندیشه و … داشته باشد؛ ساده ترین راه انتخاب می شود. یعنی جابجا کردن این مختصات متنوع برای یکسان سازی اجزا در قالب تعریف ارائه شده قبلی.

به عبارت دیگر، تعریفِ “با هم بودن”، به جای اینکه از “اجزای اجتماعی” به سمت “ارائه تعریف” باشد؛ از سمت “تعریف ارائه شده”، به سمت “اجزا” است. به جای اینکه خود اجزای جامعه، بافت تعریفِ “با هم بودن” را بسازند؛ اجزای جامعه آنقدر جابجا شده (و یا مسکون می شوند)، تا با تعریفِ خشکِ “با هم بودن کنونی” سازگار بشوند و باشند.

در چنین فضایی است که یک جامعه که باید هنر و ظرافت خود را در ارائه یک بالانس مناسب میان کفه های “تنوع و اتحاد” نشان دهد؛ به دلیل اینکه مرکز ثقل ترازوی طراحی شده برای آن جامعه، به دلیل ضعف، توان اجتماعی حفظ تعادل میان این دو وزنه سنگین را ندارد؛ به سمت یکی از دو کفه غش می کند. شاید این کفه نامتوازن، امروز، به سمت اتحاد افراطی (بدون رعایت کفه تنوع) باشد و فردا، تنوع افراطی و لجام گسیخته، برای جبران سالها معلق بودن میان بود و نبود، آنقدر کفه را به سمت “تنوع” جابجا کند، که اجتماع های جدید، ترازوهای جدید و تعادل های جدید شکل بگیرند.

به هر صورت این تصویر، بهانه ای شد برای این چند خط نوشته.

ارزش آفرینی با بازیافت زباله، پروژه کلاسیاب

07

مقدمه

قبلاً (در این نوشته – این لینک +) گفتم که به چه میزان به بازیافت زباله علاقه دارم و به چه میزان به افرادی که در این زمینه فعالیت می کنند؛ احترام و ارزش قائل هستم. از نمکی های دوره گرد محله ها بگیرید تا؛ انبارهای بزرگ توزیع بازیافت در شهرها و تا کارخانه های بازیافت. کلاً بر خلاف نگاه رایج جامعه، آنهایی که آشغال را به ارزش تبدیل می کنند (مثلاً رفتگران شهرداری و نمکی ها)؛ برای من با بسیار باارزش هستند و احترام به مراتب بیشتری به آنها قائل هستم، در مقایسه با آنهایی که مثل خود من، کل کارشان در 24 ساعت شبانه روز فقط این است که 40 کیلو ارزش از طبیعت و انسان را به 4 کیلو آشغال تبدیل کنند و ساعت 9 شب بیرون بگذارند تا فردی آنها را ببرد برای تبدیل به ارزش (البته اگر ارزشی باقی مانده باشد).

 

کلاس‌یاب؛ بازیافت زباله

مصاحبه اخیر خواهرم (معصومه) در مورد پروژه کلاسیاب، با وبسایت خوشفکری اخیراً منتشر شد. این پروژه که توسط او و دو نفر دیگر از اعضای مجموعه سهندار به پیش می رود؛ یک پروژه با نگاه فوق است. یعنی تبدیل ارزش از دست رفته به ارزش. یعنی دقیقاً بازیافت زباله. یعنی «نمکی گری» در حوزه آموزش. یعنی دو جداره کردن پنجره ها و پشم شیشه بستن بر کانال های کولر برای حفظ «انرژی اجرایی-مالی» یک مجموعه بزرگ انسانی، با هدف متعالی همگانی تر کردن دسترسی به آموزش دانشگاهی در ایران. یعنی به جای فخر ورزیدن به تعداد حلقه های لوستر و تعداد لامپ های پرمصرف آویزان از آن در جلسات سه ماه یکبار خواستگاری های متقابل خانواده ها؛ بالیدن به دانستن و دانش داشتن در مورد مصرف بهینه انرژی و آویختن برچسب رتبه ی بهینگی مصرف انرژی در خانه به صورت پلاک طلایی گردن بند (البته این یک مورد آخر را دیگر خیلی اغراق شد). یعنی ایجاد یک ارزش بر ضد ارزشها. یعنی سیاه چال انرژی های خلق شده طبیعت، انسان و افکار، نبودن.

 

کلاسیاب چیست؟

کلاسیاب موضوع ساده ای است. این پروژه به مدرسین مستقل که مشکل محل آموزش دارند؛ کلاس های مجهز به امکانات نوین آموزشی (از کامپیوتر و اینترنت گرفته تا پروژکتور و قلم دیجیتال و حتی امکانات و استودیوهای ضبط آموزشی) ارائه می کند. همین.

این مصاحبه را در صورت تمایل در این لینک بخوانید و یا نسخه ویدئویی آن را مشاهده نمایید.

 

اشاره ای به زباله های بازار مسکن ایران

جایی که سه میلیون بیکار رسمی تحصیل کرده در کشور داریم و این عدد تا 5 میلیون نیز به صورت غیر رسمی مورد بحث است؛ جایی که چندین میلیون جوان به خاطر مشکل مسکن و هزینه های بالای آن؛ نمی توانند ازدواج کنند؛ در چنین شرایطی، نباید در تهران حدود 400 هزار خانه خالی (حدود 1.6 میلیون نفر ظرفیت با فرض 4 نفر در یک خانه) و در کل کشور حدود 1.7 میلیون خانه خالی (ظرفیت برای حدود 5 میلیون نفر) (لینک منبع) وجود داشته باشد. 400 هزار خانه فقط در تهران خالی است. چرا؟ چون صاحبخانه حال نمی کند؛ اجاره بدهد و دوست دارد، آن 5 روز عیدی که در 365 روز سال، از خارج به داخل فرود می آید؛ روکش مبل را کنار بزند و بنشیند؛ هندوانه قاچ کند. چون به صورت ساده ای برای خانه های خالی مالیات تعلق نمی گیرد و برای عده ای حتی ارزش فکر کردن در مورد قیمت را هم ندارد و مسئولین اقتصادی ایران، تازه در سال 2013 به این فکر افتاده اند که به جای حل مشکل مسکن با تزریق آجر و سیمان و مسکن مهر و … کافی است نیم نگاهی داشت به خانه هایی که در تهران و ایران زباله می شوند و دود می شوند و کاری کرد که حداقل بخشی از آنها، به چرخه مصرف وارد شوند.

دور ریزهای خیلی از جوامع؛ شرکت ها، کشورها و حتی انسانها، خیلی وقتها ارزش نهانی بیشتر از خلق ارزش های جدید دارند. کافی است که یک چرخه بازیافت مناسب تشکیل داد. کسی که خانه دوم دارد و آن را خالی نگه داشته است؛ مجرم، محارب و یا مفسد فی الارض نیست و نیازی به اعدام به همراه نمایش صبحگاهی در ملأ عام ندارد. نیازی نیست؛ آفتابه به گردن در محله چرخانده شود. کافی است که از خانه های خالی هم (همانند همه جای دنیا – البته اگر عده ای نگویند؛ آنجا سوییس است و اینجا، فلسطین و …) مالیات گرفت تا کسی اگر هم خواست برای سه و نیم روز مراجعه دو سال یک بار به یک شهر؛ خانه مجزایی در آن شهر داشته باشد که از 700 روز دو سال، 696.5 روزش را خالی است؛ مالیات مناسبش را به جامعه بدهد.

ساده بگویم؛ کلاً جامعه، شرکت، کشور و حتی جهان مبتنی بر «خانه خالی» را باید به چرخه بازیافت سپرد.

 

پی نوشت:

با من اگر بود، می گفتم آنهایی که شیفت شب کار می کنند و کسی تمام شبانه روز در خانه شان نیست؛ اجاره را با یک نفر روزکار که شب می خوابد به اشتراک بگذارند و صرفه جویی کنند (منظورم توصیه است نه بخش نامه). حتی شلوار و تی شرت را هم می توان به اشتراک استفاده کرد؛ چه رسد به مسکن و کلاس و وسیله نقلیه و کامپیوتر و سرور و منابع محاسباتی (موارد اخیر، همانند شرکت آمازون). کلاً دنیا جایی بزرگتر از آن چیزی است که ما حتی در حد متر و کیلومتر (حداقل در مورد کره زمین)، ابعادش را می دانیم.

 

 

نلسون ماندلا؛ دوستی با دشمن بر علیه دشمن

 

نلسون ماندلا

 

ما خیلی زود فهمیدیم که نمی توانیم (نباید) با یک سفید به عنوان یک فرد مبارزه کنیم. ما با یک مفهوم می جنگیم. ما با “برتری سفید ها” مبارزه می کنیم و به عنوان دلیل پس زمینه این مبارزه، می توانیم با مردم سوی دیگر این نبرد (سفید ها) دوستی کنیم.

نلسون ماندلا
1918-3013

فرهنگستان زبان فارسی – سیاسی سازی فرهنگ؛ فرهنگی سازی سیاست

در روزهای اخیر، نظرات مطرح شده در جلسه وزیر آموزش و پرورش با اعضای محترم فرهنگستان زبان فارسی در زمینه «توطئه»ی پیگیری اجرای اصلهای 15 و 19 قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران منتشر شد (این لینک +). در بخشی از این نظرات، با اشاره به تهدید های ایجاد شده برای زبان فارسی، در صورت آموزش به زبان مادری، آمده است:

  • محمد علی موحد: دولت باید از مداخله مستقیم در آموزش زبانهای محلی و بومی خودداری کند ما زبان معیاری داریم که زبان رسمی ما است اگر دولت بخواهد آن را فراموش کند و به حوزه زبانهای محلی وارد شود کار ما زار است.
  • سلیم نیساری: عده‌ای فکر می‌کنند علاقه به یک قومیت یعنی تحصیل با زبان آن قوم اما این موضوع بسیار خطرناک است ما در ایران شانس داشته ایم که یک فردوسی بزرگ توانسته پایه محکمی برای زبان فارسی ایجاد کند و ما امروز در کنار دین اسلام به داشتن چنین زبانی مفتخر شویم.
  • فتح الله مجتبایی: شک ندارم که این موضوع از خارج به ایران آمده است قبل از این در هندوستان نیز این مسئله توسط انگلستان تجربه شد و امروز هم انگلستان و کشورهای شمالی ما هستند که می خواهند این مسئله را به ایران وارد کنند.
  • فتح الله مجتبایی: بهترین وسیله برای عقب نگه داشتن یک ملت بی توجهی به زبان آن است اگر بخواهیم زبانهای مادری مان را به عنوان زبان علمی و آموزشی به کار ببندیم به طور حتم به گذشته برگشت خواهیم داشت و این موضوع خطرناک است و از آن بوی توطئه می‌آید.
  • غلامعلی حداد عادل: مواظب باشیم که مبادا از کیسه سرمایه های ملی مان همچون زبان فارسی برای پیروزی های موقت و بی حاصل جناحی خرج کنیم.

 

بحث من چه چیزی نیست؟

بحث من در مورد مباحث کارشناسی نیاز به «آموختنِ» و «آموختن به» زبان مادری نیست. چه که نظرات و تجربیات خودم در این زمینه را در بیش از 10 نوشته در همین بلاگ نوشته ام. اما به نظرم، ورود فرهگستان زبان فارسی به این مقوله و حتی بیان نظر در این زمینه، اشتباه ترین و مضرترین رفتار ممکن برای تمامیت ارضی است که اعضای فرهنگستان زبان فارسی تلاش می کنند، در صورتی که توان ایفا و اجرای نقششان اجازه دهد؛ خود را نگران آن نشان دهند. کاری که فرهنگستان با این کار کرد، معادل این است که یک نفر در کنکور منفی 33.33 درصد نمره بگیرد. یعنی نه تنها شانسی که نه، بلکه باید بسیاری از پاسخ ها را بداند و به عمد غلط بزند (منفی 33.33 زدن در یک آزمون مثلاً با 40 سوال واقعاً کار سختی است و از هر 100 هزار نفر در میانگین فقط 1 نفر می توانند بر حسب تصادف موفق به این کار شوند. اگر تعداد سوالات 60 بشود، از هر یک میلیارد نفر، حدود 30 نفر در میانگین توان کسب تصادفی این نمره را دارند.)

 

موضوع چیست؟ صورت مسئله

سالهای سال است که اعضای جامعه غیرفارس ایران، از آموزش دیدن به زبان مادری خود محروم بوده اند. آثار این محرومیت از خود و زبان مادر خود، خود را در موارد دیگر اجتماع نیز نشان داده است. اینکه در سن شش-هفت سالگی تگرگ واژگانی که یا نمی شناسی یا اگر بشناسی حسش نمی کنی، بر ذهنت بکوبند را انتظار نمی رود، فرهنگستان محترم توان درک داشته باشد.

 

یک سوال، چندین گزینه برای پاسخ دهی

اما همه این عدم درک ها به کنار. موضوع این است که یک مطالبه فرهنگی (و با ابعاد اجتماعی) در بخشی از جامعه وجود دارد. این مطالبه در کنار راه حل فرهنگی، بخش عمده پاسخ سوالش را در میان راه حل های سیاسی جستجو می کند و اینگونه است که موضوع قومیت ها، هویت ها و آموزش به زبان مادری، هر 4 سال نسبت به 4 سال قبلش، در انتخابات ریاست جمهوری (در کنار مجلس و شوراها) وزن بیشتری پیدا می کند. عده زیادی در میانه مطالبات تلاش می کنند که این مشکل را نه یک «تقابل فرهنگی» میان بخش های مختلف جامعه ایران، که یک «مشکل فرهنگی» با پاسخ مدرن سیاسی جلوه دهند که با ظرفیت های موجود (محدود) نهادهای سیاسی مردم‌نهاد ایران قابل پاسخ دهی است و فقط بحث انتظار زمانی مطرح است. در مقابل دسته عمده دیگری هستند که این موضوع را نه یک مشکل با راه حل موجود در بالای هرم سیاست ایران که یک تقابل ذاتی و غیر قابل حل میان فرهنگ ها می دانند و معرفی می کنند. این دسته معتقدند، در ساختار کنونی سیاسی و جغرافیایی ایران، هیچ گاه حق آموزش زبان مادری و پذیرش هویت های متفاوت در ایران حل نخواهد شد. این دسته، هیچ نهاد سیاسی را مسئول حل این مشکل نمی دانند و این محدودیت را به صورت خیلی ساده ای به بازار فرهنگ به انحصار کشیده شده توسط زبان فارسی ربط داده و (در مواردی،) با تعمیم به جامعه فارس زبان ایران نسبت می دهند. این دسته راه حل را در کتاب تاریخ جستجو کرده و در کتاب جغرافیا، نقشه راه حل مشکل را ارائه می کنند. این دسته معتقدند، اگر قرار است این مشکل حل شود، چاره ای نیست جز تشکیل یک جغرافیای مستقل. این دسته همانی است که در اخبار و نوشته ها به آن ها به عنوان «تجزیه طلب» اشاره می شود.

 

فرهنگستان – تجزیه طلبی فرهنگی

طلاق رسمی و قانونی پدیده ای است که به دنبال «طلاق عاطفی» در خانواده روی می دهد و حتی ممکن است سالها در یک خانواده بدون اینکه طلاقی رسمی روی دهد؛ طلاق عاطفی برقرار و در جریان باشد. جدایی سیاسی و جغرافیایی نیز چیزی نیست که بتواند بدون ایجاد طلاق فرهنگی بخش های جامعه، فرصت ظهور پیدا کند. یعنی هر حرکت در مسیر طلاق فرهنگی، یک حرکت در مسیر طلاق سیاسی و جدایی سرزمینی است. تنها چیزی که برای اتصال این دو مقوله نیاز است، گذر زمان می باشد. از این جهت است که نظرات اخیر ارائه شده توسط فرهنگستان زبان فارسی، تکمیل زنجیر تجزیه در ایران می تواند باشد. یعنی یک نهاد فرهنگی با ورود به یک مطالبه فرهنگی دیگر (با پاسخ عمدتاً سیاسی)، به موضوع تقابل فرهنگی دامن زده است و می زند. به نوعی اگر این مطالبه از این پس پاسخ داده نشود؛ فرهنگستان زبان فارسی و در کنار آن زبان فارسی، خود را در قامت یک مانع و مشکل در مسیر این خواسته علم کرده است. این موضوع، سالها تلاش آنهایی که می کوشند برای این مطالبه‌ی روز به روز در حال رشد، یک پاسخ میانی ارائه دهند؛ بر باد می دهد. فرهنگستان با این ورودِ بی‌محل به این موضوع، در تغذیه فکری تئوری های مرتبط با تجزیه، نقش بزرگی را ایفا کرد و لزره ای بزرگ انداخت بر طناب بر دو سوی آبشار بسته‌ی آنهایی که با چوب بندبازی سالهاست که می کوشند، این تعادل به غایت سخت را میان حقوق اقلیت‌-فرض‌-شده‌-های قومی از یک سو و ساختار سیاسی-جغرافیایی ایران از سوی دیگر حفظ کنند. ورود فرهنگستان به این موضوع، تاییدی بود بر این فرضیه (یا نظریه) که محدودیت در پاسخ دهی به مطالبات آموزش به زبان مادری، یک مشکل کوچک در فلوچارت سیاسی و فرهنگی ایران نیست و در بنیان، با نظام فکری-سیاسی-فرهنگی حاکم در جامعه تعارض ذاتی دارد. این دقیقاً چیزی است که تجزیه طلبان سالهاست می کوشند بگویند و غیرتجزیه طلبان می کوشند، عکسش را نشان دهند و سالها است هر کدام، گِرم به گِرم مشغول سنگین تر کردن کفه ترازوی رقابت فکری و اعتقادی خود هستند. فرهنگستان نیز نشان داد که تمایل دارد یک وزنه یک تُنی را در کدام کفه ترازو قرار دهد.

 

فرهنگستان، چه باید و چه نباید؟

فرهنگستان زبان فارسی، اگر انرژی خود را به جای اینکه به رشد دادن به زبان فارسی در فضای انحصار زبانی ایران اختصاص دهد (همان چیزی که از صنعت خودرو تا چندین صنعت دیگر ایران تجربه شده و نتیجه اش را نیز دیده ایم)؛ به رشد زبان فارسی به صورت زیر بنایی در یک مارکت فرهنگی متنوع می گذاشت و به جای تلاش بنیادی برای «بلند قدتر کردن» زبان فارسی؛ راه ساده و بدون نیاز به تلاش «بلند قد تر دیده شدن» زبان فارسی از طریق خم کردن فیزیکی قامت زبانهای دیگر این سرزمین مشترک را انتخاب نمی کرد؛ هم اکنون در کشور بزرگی همانند ایران با 70 میلیون جمعیت، این زبان با مخاطب در چندین کشور همسایه، نباید از شروع مطالبات آموزش دیگر زبانها احساس تنگی نفس می کرد.

فرهنگستان زبان فارسی، اگر ادعا می کند که فارسی، زبان اتحاد و یکپارچگی ایران است؛ در باطن نه، حداقل در ظاهر، خود را مدافع واقعی اتحاد (با تعریف مبتنی بر واقعیات امروز نه افکار دیروز)، نشان دهد. بگذریم که فرهنگستان زبان فارسی به دلیل ساختار فرهنگی آن و انتظار بالا از آن برای درک مسائل فرهنگی، متاسفانه در عین توان، پرچمدار مطالبات فرهنگی و زبانی سایر بخشهای ایران نمی شود و برای خود خوشنامی نمی خرد و نمی خواهد مرد نکونام هرگزنمیر داستان سعدی باشد؛ بسیار خوب. اما، حداقل پا در مسیر مطالبات به حق مردم دراز نکند و شمشیر تجزیه را آهنگری و حدّادی نکند. فرهنگستان زبان فارسی، اگر تصور می کند که نقشی در اتحاد سرزمینی ایران دارد؛ باید از واژه سازی برای تکمیل چندین نقطه چین خالی باقی مانده از جملات خبری مرتبط با تجزیه ایران دست برکشد و اگر توان ایفای نقش مثبت در مسیر باهم بودن ایرانیان ندارد؛ با خودتعطیلی، از بازی بدون توپ در زمین تجزیه ایران، دست بردارد.

 

سعدی شیرین سخن در گلستانش می گوید:

یکی از ملوک بی انصاف، پارسایی را پرسید از عبادت‌ها کدام فاضل تر است؟ گفت: تو را خواب نیم روز تا در آن یک نفس خلق را نیازاری.

ظالمی را خفته دیدم نیم روز / گفتم این فتنه است خوابش برده به

وآنکه خوابش بهتر از بیداری است / آن چنان بد زندگانی مرده به

 

انسان کم توان، جامعه معلول

 

روز جهانی معلولین

چند وقت پیش (3 دسامبر – 12 آذر) روز معلولین بود.

دیروز امتحانات درسی که در آن TA بودم، تمام شد. دانشجویی، به دلیل ناتوانی، گواهی داشت که امتحان را در 1.5 برابر زمان مجاز برای دانشجویان دیگر، داشته باشد. امروز آمد. به جای 2 ساعت، در 3 ساعت سوالات را نوشت و رفت. میان ترم را نیز همین گونه، فضا برایش فراهم شده بود که در ظرف زمانی دانشجویان دیگر، مورد مقایسه با آنها قرار نگیرد. حس خوبی بود.

4 سال پیش در میدان ولیعصر تهران، از سمتی که سینما (فکر کنم قدس)، رد می شدم. نابینایی با عصای سفید در حال گذر از خط عابر پیاده بود. خط عابر که تمام شد، در سمت پیاده رو سینما، میله ای عمودی (فکر کنم یک چراغ)، سد راهش شد و مرد جوان را زمین زد.

حس زمین خوردن، بینا و نابینا نمی شناسد. بینا که باشی، حداقل می گذاری به حساب حواس درگیر در موضوعی مهم تر و به همراه مردم شهر به همین زمین خوردن هم می خندی. نابینا که باشی، فلش علت، راهی جز سمت معلولیت و حس ناتوانی ندارد.

نمی دانم چرا درست در نقطه انتهای خط عابر، میله چراغ گذاشته بودند. مردم به کمکش رفتند. من از خجالت و شوک، همین را هم نتوانستم انجام دهم. درست است که او من را نمی دید؛ اما من که او را می دیدم. شرم از کسی که تو را نمی بیند و حتی مقصرت هم نمی داند، نوع عجیبی از شرم است.

——————————————-
پی نوشت: دانشجوی آمریکایی که امروز امتحان داد، پدرش اصالتاً ایرانی بود. مردی که در میدان ولیعصر، زمین خورد را هم فکر می کنم همین گونه باشد.