من و کتاب مستطاب
در ایام کویید، که جهان از جنبوجوش افتاده بود و آدمی گاهی به قدر یک قابلمه با خویش تنها میشد، این بنده نیز چندی بهسبب ناچاری و چندی از سر کنجکاوی پناه بهآشپزی آورد. چه، وقتی باب مطاعم بسته باشد، شکم را نتوان که به وعدهی فردا فریفت. مادر، که در امور مهمه رأی صائب دارد، تا این شنید، نسخهای از «کتاب مستطاب آشپزی» برای فرزند از وطن تحفه آورد؛.کتابی که اگرچه به ظاهر دستور پخت است، در باطن مدرسهایست در باب صبر و ترتیب و اندکی هم فلسفهی زندگی.
در آغاز، چنانکه رسم مبتدیان است، پیاز را یا زیاد سرخ میکردم یا کم، و برنج را یا شل میگذاشتم یا خشک. اما کتاب مستطاب، با لحن ملایم و شوخطبعی پنهان، به این کمترین آموخت که آشپزی نه میدان شتاب است و نه عرصهی سهلانگاری. کمکم دانستم که هر خورش، مزاجی دارد و هر قابلمه، خلقی. و اگر با هر دو به مدارا رفتار کنی، کار به صلاح میرود.
و نیز بر این نکته وقوف یافتم که آشپزی صرفاً هنر سیر کردن شکم نیست، بلکه بارقهایست از فرهنگ، که هر قاشق، حکایتی دارد و هر طعم، نسبتی با تاریخ و اقلیم. آنکه قورمهسبزی بهقاعده میپزد، بیآنکه بداند، رشتهای از حافظهی جمعی را زنده نگاه میدارد.
و اما در باب مصنّف این کتاب، جناب نجف دریابندری، باید گفت که او از آن طایفه نیست که نخست آشپز باشند و سپس کتابی در باب آشپزی بنگارند، بلکه نویسندهایست که به اقتضای ذوق و طبع، دستی نیز در مطبخ دارد. از این روست که در خلال دستور پخت، گاه به نکتهای ادبی میپردازد و گاه چنان از پیاز و گوشت سخن میگوید که گویی مقالهای در باب احوال بشر مینویسد. و خواننده، بیآنکه بداند، هم آشپزی میآموزد و هم اندکی جهان را بهتر میفهمد.
حاصل آنکه کویید گذشت و جهان دوباره به راه افتاد. اما این بنده از آن ایام دو چیز به یادگار نگاه داشت: یکی اندکی مهارت در تفتدادن پیاز، و دیگر اعتقاد راسخ به اینکه «مستطاب» نه فقط کتابی برای سیر کردن شکم، که دفتریست برای آموختن صبر، دقت، و حرمت فرهنگی که در دیگ و قابلمه نفس میکشد.


